همه چیز با خدا ممکن است

تورا به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

ترس
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠ 

هر گاه که از آینده می ترسم

به خاطرات گذشته ام پناه می برم

و عجیب که

چه امن است، این

پناه گاه پوشالی...


کلمات کلیدی:
 
بالای 100 درجه
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ 

دوستم نداشته باش

...

 

نه از آن روزی که دوست داشتن را بهانه رفتن کردی که انگار از خیلی وقت پیش حوالی ازل بنا شد دوست داشتن را بهانه خیلی چیزها کنند که هیچ ربطی به دوست داشتن نداشت!!!

از آن روز همه به این بهانه که دوستت دارند صاحب حقی شدند از وجود تو، وقت تو، قلب تو، احساس تو و تمامی هرآنچه تنها و تنها و برای همیشه متعلق به توست...

و چون دوستت دارند حق دارند تو را هر زمان که اراده کنند بیازارند!!!

این تو هر که می خواهد باشد اما این بار تو ، منم!!!!!

منم که مانده ام این همه آدم، دوست، پدر، مادر، خواهر، فامیل، همکار، استاد و... کی این حق را پیدا کردند که صاحب بخشی از من باشند؟؟؟؟؟؟؟ کی و در چه حکمی آمد که هرآنکه تورا بخاطر ارضای خودخواهی شخصی خودش، برای آنکه توجه تو را دوست دارد، بخاطر آنکه به تونیاز دارد، بخاطر جبران کمبودهای شخصی اش ، بخاطر اینکه در کنار تو آرامش دارد و یک عالمه دلیل بی ربط و با ربط دیگر ، دوست می دارد این حق را دارد که مالک بخشی از تو شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزها انگار همه مالک منند!!! از انسانها گرفته تا اشیا تا احساسات تا کار و زمان و...

ظاهراً من دیگر به شخص خودم هیچ تعلقی ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمی فهمید این دوست داشتن مسخره شما من را از خودم دور می کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اگر نخواهم حرف بزنم نگران می شوید که بخشی از من (صدایم) از دست شما در رفته و شما دیگر مالکش نیستید؟؟؟؟؟

به گمانم حتی اگر روزی بخواهم بمیرم هزاران وکیل و وصی و شاکی پیدا می کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سالهاست که دیگر کسی من را بخاطر من دوست نداشته...

کسی بدون اینکه بخشی از من را بخواهد من را نخواسته...

کسی بدون اندیشه در بند کردن من با من نبوده...

این من خسته است اگر مالکان اجازه بدهند می خواهد مدتی تنها باشد، حرف نزند، اگر دوست داشت نخوابد، ننشیند، راه نرود، غذا نخورد!!!!!!!! مالکان گرامی اجازه می دهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این من زمان کوتاهی فقط مال من باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بدون اینکه کسی ناراحت شود، نگران شود، و احساس مسئولیت کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا کی به شما گفته که مسئولیتی در قبال این من دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی جز من مسئول من نیست و کسی هم جز من حق ندارد برایم تصمیم بگیرد، نگران شود و...

مفهوم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و می دانم که نبود!!!!!!!! قرار نیست کسی بفهمد فقط قرار است من بگویم !!! مثل دیگر چیزها که هزاران بار گفتم و کسی نفهمید ...

فقط دارم در حصار این همه وکیل و وصی !!! خفه می شوم...

اگر اکسیژن هوای اتاقم را نمی خواهید اجازه بدهید کمی در این چهار دیواری نفس بکشم...

و اگر خاطر مبارک مکدر نمی شود تا اطلاع ثانوی برای هیچ کس وقت ندارم حتی شما دوست عزیز!!!!

 

و بازهم اگر زحمتی نیست برای برخی مشکلاتتان گهگاهی به سلولهای خاکستری مغزتان تلنگر کوچکی بزنید اگر حل نشد بعد لطف کرده شماره این حقیر را بگیرید برای مشاوره!!!!(البته فعلاً خاموش است این همراه فلک زده من!!!- تازه فهمیدم چرا تو روزهای اول اصلاً علاقه ای به داشتن این نوع همراه نداشتی!!! می خواستی فقط برای خودت باشی-)

اگر البته تا اینجای این نوشته نفهمیدید که من در شرایطی نیستم که به درد کسی بخورم!!!!

 

...

پیوست 1: با ازدواجت آخرین بهانه های تنهایی ام را از دست دادم حالا فقط به دلیل لجاجت و حماقت – که یک زمانی فصل مشترکمان بود – تنهایم و اگر بگذارند چقدر دوستش دارم این تنهایی را ، بماند که هردویمان عاشقش بودیم اما تو کم آوردی !!! من هنوز پای عشق تنهاییم مانده ام و چقدر این یکی خوب است در این شرایط که همه آن یکی ها بدند!!! و چقدر خوشمان می آمد از این نوشته های بالای 100 درجه!

 

پیوست 2: دوست خوبی که امشب چند دقیقه ای فارغ از این غر! / قر! زدن ها باهم حرف زدیم این مطلب ربطی به تو ندارد و همه اش مربوط به قبل و بعدش است فقط ناراحتم که بخشی از انرژی منفی ام! به تو صرایت/سرایت/ثرایط/... کرد!!!!

 


کلمات کلیدی:
 
اعتراف
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ 

اعتراف

 

مدتهاست حرفایی مانده از جنس شبهای تنهایی از جنس بغض های مانده در گلو از جنس هیچ یک هیچ مهم!!!!

در آستانه پایان سه سال بی خورشید ی اعتراف می کنم

به اینکه

در تمام نوشته هایم مخاطب خورشید بوده و خورشید 2 تاست : خورشید غروب کرده زمینی و خورشید آسمانی که غروبی ندارد...

گرچه شاید همه می دانستند...

اعتراف می کنم سووشون من دو سال است پایان یافته اما بی خورشید ی ام نه! من به یکباره از دو خورشید جدا شدم و روزهای سختی گذشت ...

خورشید آسمانی را کور شدم و ندیدم و خورشید زمینی ام برای همیشه غروب کرد...

خورشید آسمانی ام را گهگاه از پس ابرهای تیره روزگار تنهایی دیدم و خورشید زمینی ام را هرگز...

خورشید زمینی بعد از سووشون برای همیشه رفت اما...

تلاش می کنم ابرها را کنار بزنم تا خورشید آسمانی ام را دوباره ببینم...

نامم مه سا ست و ماه برای نورانی بودن نیازمند نور خورشید است و من نیز...

خسته شدم بس که هر روز در آینه ماهی سوت و کور و تاریک دیدم...

ماهی که تنها جلوه اش برای دیگران است و خود بی بهره از نور...

ماهی که زندگی اش همه آن چیزی است که برای دیگران است و برای خود هیچ...

و ماهی که تقصیر ندارد اگر که در تمام این سالهای بی خورشید ی کسی نتوانست خورشید باشد!!!!!

هرکه آمد با کلی ادعا!!! ابری شد و آسمان دلم را ابری تر کرد!!!

هر که آمد آزمون عاشقی را از پیش باخته بود!!!

هر که آمد تلاش کرد شبیه مه سا شود !!! آن مه سایی که می دید!!!! غافل از آنکه اویی که رفت شبیه مه سایی بود که کسی ندید!!!! شبیه خود ِ خودش!

تقصیر من نبود که کسی عاشقی را آنطور که من تعریف کردم بلد نبود! آن طور که به من یاد داد! آن طور که بماند...

تقصیر من نبود که هیج اتفاقی که شبیه عشق باشد رخ نداد ...

تقصیر من نبود که این همه آدم خیال کردند عاشقم شدند!!!

تقصیر من نبود که این همه تنها ماندم!!!

تقصیر من نبود!

فقط مشکل اینجاست که معنی عاشقی را کسی یادم داد که فقط خودش فهمید و یا خودش هم حتی نفهمید!!!

 

 


کلمات کلیدی:
 
مبارکه
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٦/٤ 

خب امروز یه روز خاصه

اول از همه این که امروز دوشنبه است و روز مقدس من

و

هم اینکه امروز روزیه که پیوندهای مقدس زیادی توش بسته می شه که امیدوارم عروس ها و دامادهای امروز روز زیبا و خوبی رو در پیش داشته باشند  و خوشبخت بشن ...

یه زمانی مثلاً هشت سال پیش وقتی ترانه های گوگوش رو گوش می دادم ترانه ای رو برای همچین روزی انتخاب کرده بودم، این ترانه رو :

ای که دنیایش تو هستی
قلب پر مهرم شکستی
آمدی جایم گرفتی
در کنار او نشستی
کاش من جای تو بودم...

قصه میگوید برایت
از امید و آرزوها
مینشیند روبرویت
با نگاهی، پر تمنا
کاش من جای تو بودم...

مینشیند در کنارت
آن شب خوب عروسی
شادی از آوای تبریک
آن سرور و دیده بوسی
کاش من جای تو بودم...

در عقیق دیدگانت
می نشیند نقش فردا
میرود از شهر قلبت
تکسوار درد و غمها
کاش من جای تو بودم
کاش من جای تو بودم...

 و تو این چند روز اخیر هم خیلی گوش دادم به این ترانه اما  از دیشب نظرم عوض شد...

فکر کردم می تونم یه عاشق حسود و کوتاه فکر باشم یا یه عاشق خوش بین و راضی به رضای خدا...

خب من راه دوم رو انتخاب کردم...

گرچه به پایان رسوندن این روز ممکنه برام خیلی سخت باشه اما این تصمیمیه که گرفتم...

و خدا رو شکر می کنم بخاطر همه چی حتی بخاطر مصلحت هایی که دید و من تا به امروز دلیلش رو نفهمیدم حتی برای تلخ ترین قسمتی که مقدر کرد و حتی برای امروز...

 

نمی گم امروز سرخوش و سرمستم! اما خوشحالم یه خوشحالی غمگین و آروم وسعی می کنم بپذیرم مقدرات خدا رو حتی اگه دلیلش رو نفهمم...

و صبر کنم مثل همیشه تا روزی که خدا دلیل کاراشو بهم بگه و نشون بده...

باید درک کرد که خدا هرکاری رو که اراده کنه انجام می ده و شایدعشق و صبوری هم نتونه تصمیمش رو عوض کنه  ...

این جور موقع هاست که عقل آدما کم میاره و می گن راضی ام به رضای خدا! یعنی از کار خدا سر در نیاوردم و راضی هم نیستم اما حتماً اون چیزی رو می دونه که من نمی دونم !!!

 

بهرحال همون طور که من خدایی دارم آدمای دیگه هم خدا دارن و این بار خدا دلش خواسته یکی دیگه رو به آرزوش برسونه و حتما لیاقتش رو داشته این دیگه به من ربطی نداره و فقط باید بپذیرم...

 

و به خاطر خوشبختی کسایی که دوستشون دارم خوشحال باشم ...

شاید غیر واقعی به نظر برسه اما به نظر من سخته ولی ممکنه باید کنترل داشت روی فکر و احساس!

خدا جون شکر...

(و هذه من فضل ربی)

 


کلمات کلیدی:
 
شعرهایی که کسی نخواند
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳۱ 

شعرهایی که هیچ کس تا امروز نخواند و حالا هم دیگه مهم نیست که چه کسی بخواند!! یا نخواند!!

این شعرها برای هیچ کس سروده شد!یک توهم شاعرانه!!!

 

فردای محال

 

شبای سرد زمستون

دستای گرم من و تو

 

آسمون پر ستاره

خنده های مبهم تو

 

جمله دوست دارم رو

تو سکوت کوچه گفتیم

 

پیش چشم برگای زرد

من وتو ساده شکفتیم

 

کوچه ها مون از غزل پر

من و تو پر از ترانه

 

با چه مهربونی ساختیم

لحظه ها رو عاشقانه

 

تک تک درختا شاهد

من و تو پروانه بودیم

 

همه برگا می گفتن

ما پر از بهانه بودیم

 

حالا خاک سرد کوچه

منِ تنها رو نمی خواد

 

اون درخت پیر و زخمی

خندهامو برده از یاد

 

خونه های سر رامون

سراغ تو رو می گیرن

 

حتی برگای درختا

بی نگاه تو می میرن

 

تن کوچه های خلوت

نگاتو بهونه کرده

 

تموم قاصدکا رو

پی ِ تو روونه کرده

 

نمی دونی سخت رفتن

توی کوچه های بی تو

 

تمومش وحشت و ترسه

منِ تو شبای بی تو

 

چه ترانه هایی خوندم

بی تو ، تو مریم شرقی

 

تو جواب درختا باهم

می خونن تو برمی گردی

 

اگه این امید نباشه

زندگیم پر از سواله

 

تموم دلیل امروز

واسه فردای محاله

 

حالا باد سرد پاییز

می بره برگای زردو

 

اما تو رویای آخر

می بینن که با منی تو

 

 

27/7/83

 

***********************

چشم های روشن

 

پشت شیشه های مبهم

عکس چشماتو می بینم

 

رهگذر بی خبر از من

میگذره تا که نمیرم

 

تو یه قاب عکس غربت

من و یه تصویر تاریک

 

توی این دنیای بی رحم

من و تو این همه نزدیک؟

 

من ِ تنها و تو تنها

دو سر یه راه پر درد

 

تو کجا بودی که چشمام

گریه ها رو دوره می کرد

 

تموم فاصله هامون

از قدمهای محاله

 

آسمون قصه ما

یه شب پر از سواله

 

توی غمخونه چشمام

جای لبخند تو خالی

 

عکس چشمای قشنگت

می مونه همیشه باقی

 

مهر ٨٣ -  روزی در راهروهای طبقه همکف دانشکده فنی

 

 

-ببخشید حوصله نداشتم دستی به سر و روش بکشم ):