ایستگاه عشق

 

همدیگر را یافتیم

جایی که قرار گذاشته بودیم

اما نه در زمان موعود

من بیست سال

زودتر آمدم و منتظر ماندم

و تو بیست سال دیر آمدی

من در انتظار تو پیر شدم

تو اما جوان ماندی

به خاطر کسی که

چشم براهش گذاشته بودی...

 

 

شعر های عزیز نسین-برگردان:رسول یونان

 

چیزی نمانده فقط 17 سال دیگر !!!! شاید کمی کمتر و شاید هم بیشتر!! اما چه فرق می کند وقتی سه سال را بتوانی وفادار بمانی 30 سال را هم می توانی!!!! (شاید هم نتوانی!!! )

همه اش تقصیر این پارادایم شیفت است که زمان و زمانه را اقتضایی کرده !!! و امروز هر روشنفکری جواب سوالات را با" بستگی دارد " می دهد!! ناگزیر من هم که مدتی است خواسته و ناخواسته قاطیِ این جماعت روشنفکرِ منطقیِ اقتضایی شدم همه جملاتم با عدم قطعیت همراه می شود!!!!

تا امروز که سال هشتم را آغاز می کنم ( یا آغاز می کنیم!!!) همه چیز به خیر گذشته و حال عشق گرچه پاییزی است اما زمستانی نشده!!!

اصلا نمی دانم کاربردش چیست این عشق!! این روزها البته اینطور فکر می کنم!!! چیز عجیبی نیست مدتهاست که کاربرد بعضی چیزها یا آدم ها را پیدا نمی کنم!! مثلاً همین برادر یا داداش خودمان!! هنوز نفهمیدم دقیقاً کی و چه وقت بکار می آید؟!!! و یا اصولاً بدرد می خورد یا نه!! آن سالها که فقط من و تو بودیم وخدا و تنها برادرم کوچکتر از بی خیالی بود،می دانستم که هر وقت از تو دلم می گیرد می شود روی برادر داشتن حساب کرد ساعتها با حوصله به حرفهای بی ربط با ربطم گوش می داد و با همان منطق 18 سالگی اش راهنمایی ام می کرد!!! اما حالا او هم سنش از این حرفها گذشته!! من هم دیگر دلم از تو و هیچکس نمی گیرد!!! اما خدا بدهد برکت امروز من هزاران برادر دارم!!!!!!!!! بازهم خدا را شکر!

مدتهاست که ننوشته بودم از دل ،بدون اینکه بخوانمش و سانسورش کنم!بگذار بگویند این دختر هنوز دیوانه است!خیالی نیست سالهاست با این نوع دیوانگی زیسته ام و خوشم! شاید هم روزی تقدیر دیگری داشته باشم نمی دانم "بستگی دارد!!"

خلاصه اینکه این دختر که قلب ندارد امروز از آتشی گرم است که 8 سال پیش افروخته شد و خدا را شکر می کند،خیالی نیست اگر روز و روزگار این روزها مثل آن روزها نیست مهم این است که این دختر دارد برای خودش خانمی می شود!و این آتش نگذاشته به بیراهه برود یا اگر رفته زود برگشته!

این روزها گاهی بعضی ها فکر می کنند بزرگ شدم اما گول خورده اند!! من هیچ وقت بزرگ نمی شوم!فقط یاد گرفتم چطور ادای آدم بزرگ ها را دربیاورم!!! این طوری می شود رشد کرد!! و بزرگ شد!!! بقول آدم بزرگها!! اوه البته پول هم می توان بدست آورد!! آنهم از نوع خوبش! چون وقتی آدم بزرگی روی تو حساب می کنند،طرح و ایده داری که برایش پول می دهند!! به فکر اصلاح اموری! که خوششان می آید!!!

چه دنیای خنده داری!!! هیچ کس بچه ها را جدی نمی گیرد در صورتیکه تنها کسانی هستند که تمام رفتارشان جدی است!!

بی خیال زیاد نوشتم دوستان کنجکاو حوصله شان سر می رود!!!!!!مخصوصاً اینکه این نوشته ها به آنها هیچ ربطی ندارد!!!اما دوستان خوب هم هستند که شاید اگر بیشتر بنویسم بیشتر نگران حالم شوند!!! حتی تو که نمی خوانی هم خسته شدی!!

پس بی خیال!

تا سال بعد! به امید دیدار در ساعت قلب (;