ادامه فصل دوم کتاب آخرین راز شاد زیستن:

*اصل قورباغه ای

شاید داستان قورباغه و ظرف آب را شنیده باشید.این داستان مثال خوبی برای قانون "زوال تدریجی"است:

اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه می کند؟بیرون می پرد!در واقع قورباغه فوراً به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود!

حالا اگر همان قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟استراحت می کند...و چند دقیقه بعد به خودش می گوید"ظاهراً آب گرم شده است."و تا چشم بهم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.

نتیجه اخلاقی داستان؟زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ما هم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است.همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه و بیدار باشیم.

*شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید.

نمی دونم چرا همه عادت کردیم که برای انجام کاری که دلمون می خواد منتظر حوادث آینده و گردش چرخ و فلک روزگار باشیم.چرا نمی خوایم خودمون مسیر آینده رو انتخاب کنیم.چرا برای اینکه پیرو قلبمون باشیم هی تاخیر می کنیم؟کی تضمین می کنه که فردا حتما وجود داره؟مگه نه اینکه تمام دارایی ما همین لحظه است؟پس چرا در همین لحظه خودمون نباشم و با قلبمون فکر نکنیم؟چرا عادت کردیم که مرتبا فرصت ها رو از دست بدیم و بعد هم منتظر فرصت بعدی بمونیم.از کجا مطمعنیم که فرصت بعدی وجود داره ؟تازه اگر هم باشه چی تضمین می کنه که اون رو هم از دست ندیم و منتظر فرصتهای بعدی نشینیم؟!و از همه مهم تر چرا برای دوست داشتن همیشه دیر می رسیم؟!چرا گفتن دوستت دارم به عزیزانمون رو به آینده موکول می کنیم؟چرا لحظه های با هم بودن رو عقب می اندازیم؟چرا فکر نمی کنیم واسه دوست داشت فردا ممکنه دیر باشه؟خیلی دیر!دختری رو می شناختم که پسری از همکلاسی ها شو دوست داشت خیلی.همیشه دعا می کرد و از خدا می خواست که بهم برسن.نذر می کرد و تو تنهایی خودش همه کار واسه عشقش می کرد.برای آینده نقشه می کشید.اما در ظاهر کاری نکرد یا چیزی نگفت که پسر مورد علاقه اش از این علاقه باخبر بشه.تا یه روز بعد از مدتی دوری وقتی پسر رو دید که حلقه ازدواج دستش بود.باور نکرد غصه خورد نا امید شد اما بالاخره بخودش جرات داد تا با اون پسر صحبت کنه و ازش حقیقت رو بپرسه.بله اون پسر ازدواج کرده بود با دختری که خانواده اش براش انتخاب کرده بودند و اون از قبل علاقه خاصی بهش نداشت.می دونید اون پسر چی گفته بود؟گفته بود:کاش زودتر می گفتی!چرا نگفتی ؟من اصلا فکر نمی کردم که تو تا این حد به من علاقه داری!خب اون پسر میره سر زندگیش و شاید خیلی زود هم فراموش کنه.اما اون دختر تا کی می خواد حسرت بخوره که چرا زودتر علاقه اش رو نشون نداده بود؟!!

"البته خیلی وقتا فکر می کنیم که داریم علاقه مون رو نشون می دیم و حتی گاهی مطمئنیم که طرف مقابل فهمیده!اما فکرهای ما همیشه درست نیستند.برای اینکه طرف مقابل به طرف همراهتون!تبدیل شه بهتره از بیان کلمات صادقانه استفاده کنید! "

دختر و پسرش فرقی نمی کنه همه ماها اغلب دچار این اشتباه شدیم!دوروبرتون رو نگاه کنید چند تا مورد مشابه می بینید.چند نفر رو می بینید که بخاطر دیر گفتن ،نگفتن،دیر بخود اومدن،دیر خوب شدن،دیر لایق شدن بهترین فرصتهای زندگیشون رو از دست دادن.

نتجه اخلاقی1:اگه کسی رو دوست دارید تا حلقه ازدواج تو دستش ندیدید بهش بگید که دوستش دارید.ممکنه نتیجه این شجاعت یک زوج ایده آل و نمونه باشه.زندگی با عشقی حقیقی و دوطرفه ارزش هرجور از خود گذشتگی و یا کنار گذاشتن غرور بی جا و یا ترس از آینده ای نامشخص رو داره.چون در این صورت وجود یک چیز خیلی مهم در آینده تضمین شده :یک عشق پربار و زیبا.

نتیجه اخلاقی 2:قبل از اینکه غرورتون شکسته بشه یا جریحه دار بشه لحظه ای برای گفتن جمله دوستت دارم و یا اعتراف به اشتباه و جبران اون، کنارش بذارید و بعد با خیال راحت دست نخورده و سالم اونو بر دارید بذارید سر جاش!می بینید همه اش سودِ!

 

دوستان خوبم امیدوارم که همیشه بتونیم عاقلانه عاشق باشیم و زندگی مون سرشار از فرصتهای طلایی باشه که از اونها استفاده می کنیم!

 

با ایمان،عاشق و موفق باشید...