دوستان خوبم سلام.دوست عزيزی از من خواسته که داستانهای کوتاه و زيباش رو در وبلاگم بذارم.از همه شما می خوام که بعد از خوندن داستان حتما نظر بديد.می تونيد صفحه رو save کنيد و در فرصت مناسب بخونيدش و بعد نظر بديد.اين دوست خيلی به من نزديکه و برام خيلی عزيزه.دلم می خواد نظرتون رو راجع به نوشته هاش بدونم.

همسفر

دیشب از کوچه ای ناآشنا می گذشتم.کوچه ای خلوت و تاریک.سکوت بود و سکوت.اما نه! زمزمه هایی بود.گویی درختها،خانه ها ، پنجره ها و حتی آسفالت کوچه حرف می زدند.انگار متوجه من نشده بودند و به گفتگویشان ادامه می داند .کمی گوش دادم از عشقی افسانه ای می گفتند.از عشقی که روزی در بطن همان کوچه متولد شده بود.خاک سرد کوچه از نرمی قدمهای دو دلداده می گفت و تعداد دقیق قدمها را از روی دفتر خاطرات خاکستری اش برای دیگران خواند و توضیح داد که معمولا تعداد قدمهای  هر کسی که گذر می کند را در دفتر خاطراتش می نویسد اما همیشه تعداد قدمهای آن دو دلداده را در هر بار گذرشان با شور و اشتیاق خاصی می نوشت با اولین گامهای آندو  تپش های قلبش تند تر می شد انگار که در حادثه عظیمی - مثل آفرینش- نقش حیاتی دارد.آنچنان با هیجان از خاطرات آن قدمهای سبک حرف می زد که تمام درختان و خانه ها با همه درها و پنجره ها و سنگها و حتی قلبهای آهنی شان به دقت و با اشتیاق به او گوش میداند.در آخر صحبتهایش گفت موضوعی که او را نگران کرده این است که این اواخر جمع تعداد قدمهای عابرینش همواره عددی فرد  است!!

این بار نوبت خانه ها بود که از خاطرات آن دو چیزی بگویند.خانه ها از نگاههای پر حرارتی می گفتند که در سکوت میان دو دلداده به آنها دوخته می شد و قلب آهنی شان در سینه می تپید مثل آن زمان که نگاه عاشقی چهره معشوق را گلباران می کند آنها نیز گرم و سرخ می شدند.

دیواری از این خوشنود بود که روزی آندو در کنارش رازهایشان را به هم می گفتند و گاه آرزوهایشان را.

در این میان یکی از خانه ها که زیباتر و با شکوه تر از سایرن بود آهی کشید و گفت :"تنها آرزویم این بود که روزی آندو زیر سقف من زندگی زیبایی داشته باشند!"

درختان پس از سکوتی با عظمت شروع کردند به سخن گفتن:"آری تمامی شما خاطرات زیبایی از آندو دارید اما هیچ یک از شما دوست آنها نبوده اید با آندو سخن نگفته اید و هیچگاه آنها در مثالهایشان از شما نگفته اند. ما از همه بیشتر مورد توجه آندو بودیم،چه بسیار زمانهایی که با دستان پر مهرشان ما را نوازش کردند و چه لحظات پر شکوهی که ما تکیه گاه خستگی شان بودیم."

و درختان همچنان به دیگران فخر فروشی می کردند.از برگهایی می گفتند که بر سرشان ریختند و از زمانی که پوسته سخت خود را می شکافتند تا لبخندی به آندو بزنند.

این جمله تعجب همه را برانگیخت چرا که درختان پیش از آن هیچگاه به کسی لبخند نزده بودند!

من با تعجب به صحبتهای آنان گوش می دادم.گاه می اندیشیدم  چگونه می شود عشقی به این بزرگی داشت که حتی درختان و سنگها هم از  آن به نیکی یاد کنند و به آن افتخار کنند.

همچنان که به سخنان آنها گوش میدادم گاهی در دل به آن دو دلداده و عشق مقدسشان حسادت می کردم!

آنها همچنان هزاران خاطره از آندو را با جزیئاتش تعریف می کردند و من در سکوت گوش میدادم.می گفتند حضور آندو شادی و برکت برایشان به ارمغان می آورده و همواره حضور آنها را نشانه محبت خداوند نسبت به خودشان می دانستند و همواره خداوند را شکرگزار بودند و...

ناگهان نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد،دستپاچه شدم با خودم گفتم او متوجه حضور من شده و اگر به دیگران بگوید شاید از شنیدن باقی افسانه ای بی نظیر محروم شوم! با عجله خودم را جم و جور کردم .نسیم لبخند پر مهری زد که آرامشم را دوباره به من بازگرداند سپس بی آنکه از حضور من در آن جمع چیزی بگوید شروع کرد به صحبت کردن:"دوستان عزیزم ،صدایتان را شنیدم که راجع به آندو همسفر صحبت می کردید ،خودم را با عجله به اینجا رساندم و آنقدر عجله داشتم ابرها را هم باخود آوردم.من هم از آندو خاطرات زیادی دارم نه تنها در این کوچه بلکه در همه جا .من اغلب پیام رسان آندو بودم و نامه های پر مهرشان را می رساندم.شانه های من همواره جایگاه امواج دوستت دارم هایشان بوده و هست. شما مدتهاست آنها را ندیده اید اما من هر لحظه و با هر تپش قلبم حضور آنها را در خود حس می کنم.از روزی که با آنها آشنا شدم موسیقی لطیفی در من جریان یافته که احساس می کنم در نزد خداوند دوست داشتنی تر شدم.و خداوند رسالت بزرگی بر عهده من نهاده.از آنروز سبک تر و بی پروا تر حرکت می کنم و در هر لحظه آندو را بهم پیوند می دهم.فکر میکنم وجود با ارزش و مقدسی دارم و خوشحالم و این شادابی و نشاط را با خود به همه جا می برم.

سکوتی کرد و به آرامی ادامه داد احساس می کنم عاشق شده ام!

و من به وضوح سرخی گونه های زیبایش را دیدم.سکوت سنگینی حکم فرماشد مانند سکوتی که دو انسان را پس از دریافت احساسی مشترک فرا می گیرد!

من و افکارم هم مدتی در سکوت بودیم.

پس از مدتی طولانی بخود آمدم و با خودم گفتم تا آنها متوجه حضور یک غریبه در جمعشان نشدند بهتر است که آن کوچه را ترک کنم.

موسیقی موزونی در فضا جاری شد و همراه با آخرین گامهایم صدای محزون دخترکی شنیده می شد که به زیبایی می خواند:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

 

و در پایان ابرها آخرین خاطره را باریدند.