دوستان خوبم سلام.با دوتا مطلب جديد تاخيرم رو جبران می کنم.اولين مطلب بازهم از نوشته های دوستم هست و دوميش از خودم.منتظر نظراتون هستم.

روزها می گذشت و می گذشت او به چیزی فکر نمی کرد و دنبال چیزی نمی گشت.بزرگ شد و بزرگتر.کم کم دیگران را دید و دید که چگونه انتخاب می کنند خیلی ساده و گاهی سریع و دید چگونه از انتخابشان پشیمان می شوند،اشک و غمشان را دید.بعضی ها را دید که چگونه انتخاب می شوند بی آنکه انتخاب کنند.گاهی شاد بودند و گاهی غمگین.اغلب میدید که دیگران از انتخابشان پشیمان می شوند و او نمی فهمید چرا ؟مگر انتخاب خودشان نبود؟! او نمی دانست چگونه می شود کسی از انتخاب خودش بدش بیاید،خسته شود و دیگر انتخاب خودش را دوست نداشته باشد.بعضی ها را می دید که انتخاب اجباری دارند اما نمی فهمید چطور می شود در اجبار انتخاب کرد آنها را می دید و دلش برای غصه هایشان می سوخت.گاهی از انتخاب بدش می آمد.فکر کرد دوست ندارد انتخاب کند یا انتخاب شود.بعضی ها را می دید دائم انتخاب می کنند و پشیمان می شوند با خود می گفت مگر چند بار می شود انتخاب کرد.فکر می کرد او اصلا انتخابی ندارد یا نخواهد داشت.

بعضی ها می خواستند او را انتخاب کنند و بعضی ها با زور می خواستند او انتخابشان کند.اما او نمی خواست و مقاومت می کرد.نمی خواست کسی او را انتخاب کند و پشیمان شود.غم آنهایی که ترک شده بودند را می دید.فکر کرد نمی تواند چنین غمی را تحمل کند.به دیگران گفت نمی خواهد انتخاب شود یا انتخاب کند.همه به او خندیدند .او تعجب کرد مگر عجیب است که کسی هیچ انتخاب نداشته باشد.به او گفتند حتما او هم انتخابی دارد و نمی داند.او فکر می کرد.روزها می گذشت و او بزرگتر شد.روزی فکر کرد که او هم دلش یک انتخاب می خواهد.تعجب کرده بود او که از انتخاب بدش می آمد مگر می شد انتخاب داشته باشد؟او مواظب بود انتخابش هم قد خودش باشد.بعضی ها را دیده بود که انتخابشان خیلی کوچکتر و یا خیلی بزرگتر از خودشان بود و پشیمان شده بودند.فکر کرد حالا که او انتخاب دارد باید مواظب باشد انتخابش قد خودش باشد.بعضی ها می آمدند و می رفتند اما قد انتخاب او نبودند و در انتخابش جا نمی گرفتند.او نمی دانست چه شده که او فکر کرده می تواند انتخابی داشته باشد.اما باخودش عهد کرده بود که فقط و فقط یک انتخاب داشته باشد.نمی خواست مثل بعضی ها هر روز انتخاب کند و هر روز پشیمان شود.او نمی خواست انتخاب الکی باشد.بنابراین باید دقت می کرد.حالا که تنها یک انتخاب داشت باید درست انتخاب می کرد.و اگر انتخابش اشتباه می شد تمام فرصتش را برای انتخاب از دست می داد. و جریمه اش این بود که دیگر حق انتخاب نداشته باشد.او هیچ اشتباهی را دوبار تکرار نمی کرد و اگر معلوم می شد که انتخاب داشتن اشتباه است او دیگر دلش هیچ انتخابی نمی خواست.

تا یک روز متوجه شد مدتی است که جای انتخابش پر شده.درست فکر کرد به همه چیز .زمان می گذشت و او مطمئن می شد که انتخابش درست قد خودش است.اما او که جای انتخابش را پر کرده بود مطمئن نبود.اما تصمیم خود را گرفت شاید بزرگترین ریسک زندگیش بود اما او تصمیم خود را گرفته و انتخابش را کرده بود.او انتخابش را کرده بود و پای همه چیزش ایستاده بود.حتی اشتباه و از دست دادن همان یک انتخاب.

او نمی خواست انتخاب کردنش عادی و روزمره شود.همان یک انتخاب برایش کافی بود.

حالا او که جای انتخابش را پر کرده بود قصد رفتن داشت.او نمی دانست چه می تواند بکند.او ...

اما تصمیمش را گرفته بود اگر انتخابش پشیمان می شد او باید به عهدش وفا می کرد و دیگر هیچ وقت انتخاب نمی کرد.

او دیگر هیچوقت اشتباهش را تکرار نمی کرد.هیچوقت...

دیگر مهم نبود اگر همه به او بخندند!او یک بار انتخاب داشت و همین کافی بود.