روی ماه خداوند را ببوس*

 

او نبود . من تنها بودم.روی جایی که می گفتند اسمش زمین است.من نمی دانستم.من تنها بودم.من معنایی خیلی چیزها را نمی دانستم.اما می دانستم آن چیزها باید معنایی داشته باشند.اما من نمی دانستم.من رازی نداشم.فقط یک چیز در درون من بود که نمی دانستم چیست.یک جور چیز خاصی بود که معنایش را نمی دانستم اما می دانستم که باید معنایی داشته باشد.اما من نمی دانستم.من خالی بودم.آن چیز که نمی دانم چه بود ، بود اما من فکر می کردم خالی ام.

او آمد.من که خالی بودم احساس کردم چیزی دارد به من اضافه می شود.اما من هنوز نمی دانستم چه! من که رازی نداشتم انگار دانسته بودم آنچه درونم است یک راز است.کمی گذشت.داشتم همین طور پر می شدم.فکر کردم او راز من است.من هنوز نمی دانستم که  او واقعا راز من است یا نه؟!

او حرفهای قشنگی بلد بود.دانستم که من هم حرفهای قشنگی بلدم.او چیزهای قشنگ زیادی نشانم داد و من یک دنیا قشنگی را با همین دو تا چشمم دیدم.خیلی قشنگی درونم بود.این را وقتی فهمیدم که دانستم خیلی قشنگی درونش است.

یک روز به من گفت یک جایی یک داستانی نوشته اند که شبیه سایه ماست.آن داستان را خواندم.قشنگ بود.مثل قشنگی های درونمان.او که در آن داستان بود و شبیه سایه من بود هم خیلی قشنگ بود.او که شبیه سایه من بود بین دو راه سخت یک انتخاب خوب کرده بود.من خیلی فهمیدم که این انتخاب خوبش چقدر سخت بود و قشنگ و او که شبیه سایه او بود هم خیلی قشنگ بود اما دانستم کمی پیچیده بود.اما باز چون شبیه سایه او بود با همه سختی  اش قشنگ بود درست مثل سختی و قشنگی انتخاب سایه من.

اما دانستم که یکی هست.خیلی هم هست و اسمش خداوند است.من دیدم خداوند خیلی قشنگ است.اصلا انگار که قشنگ خداوند است.یعنی هرچه که قشنگ بود خداوند دیدم.فهمیدم که رازم هم قشنگ است.راز درونم قشنگ است.دانستم که معنایش یعنی اینکه رازم خداوند است.احساس عجیبی داشتم.به او گفتم چیزی به دیواره های قلبم ضربه می زند.نمی دانم چیست.او گفت که قشنگ است!

او خیلی چیزها به من آموخت با سکوت،یک چیزی شبیه بیان بدون کلام.آهسته آهسته می آموختم.حتی این حرفهای سخت را هم آموختم.

یکی گفت(نمی دانم او بود یا من یا کس دیگر) روی ماه خداوند را ببوس.گفتم چطور است؟

گفت مثل بوسه بر تربت کربلا مثل بوسه بر قرآن خیلی قشنگ است.

اما من دلم خواست که با او با هم برویم روی ماه خداوند را ببوسیم.اما نمی دانستیم چطور می شود.

می گفتند خانه خداوند در آسمان است اما ما روی زمین بودیم. برای همین من یک بادبادک درست کردم که همه فکر می کردند شبیه 5 است!من نخ را به نوکش بستم.بادبادک را ساختم تا با آن برویم آسمان خانه خداوند.اما بلد نبودم بادبادک را تنهایی هوا کنم.بادبادک را برای هردومان ساختم جای دو نفر داشت. من دلم می خواست او بیاید کمکم کند بادبادک را هوا کنیم.او نمی دانم چرا هی دیر می کرد و نمی آمد.آخرش آمد .دوتایی بادبادک را هوا کردیم. بادبادک بالا می رفت اما ما هنوز همان جا بودیم که اسمش زمین بود.سر نخ بادبادک دستمان بود.بادبادک بالا بود.ما روی زمین بودیم.نخ بادبادک را به زمین بستیم و خودمان سوار بادبادک شدیم که شکل 5 بود و جای دو نفر داشت.ما بالا رفتیم.گاهی باد می آمد . ما را به این طرف و آن طرف می برد.من و او که ما شده بودیم دستهای هم را محکم گرفته بودیم.بادبادک بالا می رفت مثل دستانمان هنگام قنوت.

آنقدر بالا رفتیم تا جاییکه نخ بادبادک تمام شد.اما ما هنوز به خانه خداوند نرسیده بودیم.تصمیم گرفتیم نخ بادبادک را بکشیم تا از زمین جدا شود.نخ بادبادک پاره شد و ما دیگر به آنجا که اسمش زمین بود وصل نبودیم.بادبادک بالاتر رفت اما ناگهان باد تندی آمد و بادبادک را برد.ما ترسیدیم فکر کردیم ما را هم می برد یا شاید پایین بیفتیم.دستهای هم را محکم گرفته بودیم وچشممان را بستیم.کمی گذشت دیگر باد نمی آمد.چشممان را باز کردیم.باور نمی کردیم ما همراه باد نرفتیم و سقوط هم نکرده بودیم،حتی راحت تر از قبل بالا می رفتیم مثل دستانمان به وقت نیایش.

ما فکر کردیم که با دستانمان پرواز کرده بودیم نه با بادبادک.

ما بالا می رفتیم و باور کردیم که پرواز کرده ایم و دستهایمان بالهای صعودمان بودند.ما بالا می رفتیم.بوی قشنگی هم می آمد مثل بوی تربت کربلا مثل عطر یاس مثل بوی بهشت.ما بالا می رفتیم.خیلی قشنگ بود.مثل بوسه زدن بر مهر تربت به هنگام سجده.مثل بوسه بر قرآن.مثل بوسه بر ضریح امام (ع).قشنگ بود خیلی قشنگ بود.مثل عشق...

و ما به بالا به آسمان نگاه می کردیم.به خداوند...

***

و یاد این جمله افتادم:"به کجا می روی ؟آسمان در خود توست".خداوند درونمان بود.نزدیک تر از رگ گردن.و این قشنگ است.خیلی قشنگ است.و قشنگ نزدیک است.

 

*نام کتابی نوشته مصطفی مستور چاپ نشر مرکز .برگزیده جشنواره قلم زرین 1381