مردمان شهر آفتاب

 

کوله بارم را بستم. راهی سفرترین سفر زندگی ام می شوم. همواره در رویاهایم پشت دریاها آنسوی دورها شهری میدیدم آفتابی و امروز پس از سالها بارم را بسته ام و خسته از شهر و دیارم به آنسوی دریاها می نگرم.

و اینک در سفرم:

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

..پشت دریاها شهری است...

 

می رسم به آنجا که دریا آبی ترین است و خورشید آفتابی ترین و سپس شهری از جنس نور شهری از طعم آفتاب.

رویای شیرینم به شکل حقیقتی زیبا و بی نظیر در پیش چشمانم است. پیری می بینم که لبخند دلنشینی دارد مرا به نام می خواند.به سویش می روم  در چشمانش مهربانی موج می زند ،می گوید:عاقبت آمدی؟! سالهاست که مردمان شهر آفتاب چشم براه تو اند.

 تعجب می کنم می پرسم آنها مرا می شناسند؟!

-         همه مردمان شهر آفتاب تو را به نام می شناسند.از زمانی که در دل آرزوی شهروندی این شهر را کردی یکی از ما شدی. تو بیهوده عمرت را در شهر سایه گذراندی تقدیر تو آفتابی تر از آن است که ساکنان شهر سایه را توان دیدن تو باشد. تو آفتابی ترین ها را سرودی و دل به آفتابی ترین ِ شهرت بستی اما در شهر سایه ها آفتاب را هم در سایه می نگرند . تو باید سفر می کردی تا در این شهر آفتابی ترین روزها را زندگی کنی.

-         و قوانین این شهر؟من غریبم تازه آمدم .باید چگونه باشم؟

-         همان که هستی آفتابی و آفتابی.قوانین این شهر همان آرزوهای توست.در این شهر فقیر و غنی ، ضعیف و قوی معنی ندارد  همه با هم برابرند و برادر.قوانین در دل مردمان است و آنچه دل حکم کند لازم الاجراء و هیچ دادگاهی نیست مگر در سرای خدای رحمان که آنکه از دل فرمان برد همواره در پیشگاه پروردگار اعظم گرامیست. کودکان خداوندان زمانند و پیران رحمت روزگار.جوانان محترم و پدران و مادران بهترین یاوران. خداوند بر دلهای همه حاکم و دل بر کردار همه ناظر.همه شادند و بهرمند از نعمت آرامش خاطر.

-         و عشق؟این جا رسم دلدادگی چیست؟

-         این جا همه عاشق اند،عشق و دلدادگی آیین ماست و تنها راه ورود به شهر آفتاب.تو اگر دلداده نبودی به این جا نمی رسیدی و عشق در رگهای مردمان شهر آفتاب جاریست و در رودخانه هایش جریان دارد نور و عاشق ترین معشوق میهمان خانه تمامی مردمان این شهر است.

-         یعنی این جا عاشق محکوم نیست؟تنها نمی ماند؟

-         این جا هیچ اهل دلی محکوم نمی شود.قوانین شهر سایه را فراموش کن اگر دیدی که آنجا بی گناه را محکوم می کنند اگر دیدی که عاشق را بدون دادگاه و حق دفاع به پای چوبه دار می برند اگر دیدی گرسنه تا همیشه گرسنه می ماند و سیر همیشه سیر است اگر دیدی که ظلم را می ستایند و می گسترانند به این خاطر  است که مردمان شهر سایه کورند و  آفتاب را درونشان ندیده اند.آنها حتی می ترسند چشمشان را بگشایند نکند آفتابی در پس پرده چشمانشان باشد!مردمان شهر سایه خنکی همیشگی سایه را به آفتاب گرم و هستی بخش ترجیح داده اند. بی آنکه بدانند در تاریکی همیشه سردی است! و طبع انسان اگر به سردی عادت کند عشق نمی شناسد و حرف دل بی خریدار می ماند.

-         چگونه می شود که کسی از شهر سایه به این جا می آید؟

-         کودکان شهر سایه نیز همگی از جنس نورند و هر کس این نور را در خود حفظ کند و ببیند ، روزی می رسد که این نور او را با کسی از جنس خودش پیوند می دهد و این پیوند نورانی است که آندو را به شهر آفتاب می رساند.همانگونه که تو را به اینجا رساند.

سکوتی همه جا را فرا گرفت و غم در چشمانم حلقه زد.به آرامی گفتم :

-         اما من تنها آمده ام.او همراهم نیست.

نگاه مهربانی به من انداخت و گفت:

-         آن خانه را می بینی انتهای همین خیابان،همان که تمام پنجره هایش رو به ساحل است.

-         بله،زیباست!

-         مدتهاست که پشت پنجره های آن خانه کسی از جنس تو از جنس آفتاب چشم براه توست.

-         با تردید پرسیدم چه کسی؟!

-         آفتابی ترین مرد شهر سایه که عشقش تو را به این جا رساند و عشق تو نیز راهنمای او شد برای رسیدن.اکنون هر دو ساکن شهر آفتابید و مردمان شهر آفتاب عاشقانه دوستتان دارند.

لحظه ای ناباوری چشمانم را بست.چشم که گشودم مردمان شهر آفتاب را دیدم که با آفتابی ترین نگاهها آفتابی ترین پیام مهربانی را به من – آفتابی ترین بانوی شهر آفتاب – تقدیم می کنند و من آفتابی ترین روز عمرم را به لطف پروردگارم عاشقانه گرامی می دارم.

 

mfs_always@yahoo.com