لطفت را دريغ نکن

روزی مردی عقربی را ديد که درون آب دست و پا می زند.تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد.

مرد بازهم سعی کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذری او را ديد و پرسيد: چرا عقربی را که نيش می زند نجات می دهي؟

مرد پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولی طبيعت من اين است که عشق بورزم.چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند؟

 

عشق ورزی را متوقف نساز.لطف و مهربانی خود را دريغ نکن.حتی اگر ديگران تو را بيازارند.

 

داستان بالا رو شايد قبلا هم شنيده بوديد اما بهتره بازهم بهش فکر کنيم.مدتها بود که خونده بودم و قصد داشتم بنويسمش که خدا رو شکر بالاخره فرصت شد و نوشتم من داستان رو در مجله موفقيت خوندم و اميدوارم شما هم از خوندنش لذت ببريد.