اعتراف

 

مدتهاست حرفایی مانده از جنس شبهای تنهایی از جنس بغض های مانده در گلو از جنس هیچ یک هیچ مهم!!!!

در آستانه پایان سه سال بی خورشید ی اعتراف می کنم

به اینکه

در تمام نوشته هایم مخاطب خورشید بوده و خورشید 2 تاست : خورشید غروب کرده زمینی و خورشید آسمانی که غروبی ندارد...

گرچه شاید همه می دانستند...

اعتراف می کنم سووشون من دو سال است پایان یافته اما بی خورشید ی ام نه! من به یکباره از دو خورشید جدا شدم و روزهای سختی گذشت ...

خورشید آسمانی را کور شدم و ندیدم و خورشید زمینی ام برای همیشه غروب کرد...

خورشید آسمانی ام را گهگاه از پس ابرهای تیره روزگار تنهایی دیدم و خورشید زمینی ام را هرگز...

خورشید زمینی بعد از سووشون برای همیشه رفت اما...

تلاش می کنم ابرها را کنار بزنم تا خورشید آسمانی ام را دوباره ببینم...

نامم مه سا ست و ماه برای نورانی بودن نیازمند نور خورشید است و من نیز...

خسته شدم بس که هر روز در آینه ماهی سوت و کور و تاریک دیدم...

ماهی که تنها جلوه اش برای دیگران است و خود بی بهره از نور...

ماهی که زندگی اش همه آن چیزی است که برای دیگران است و برای خود هیچ...

و ماهی که تقصیر ندارد اگر که در تمام این سالهای بی خورشید ی کسی نتوانست خورشید باشد!!!!!

هرکه آمد با کلی ادعا!!! ابری شد و آسمان دلم را ابری تر کرد!!!

هر که آمد آزمون عاشقی را از پیش باخته بود!!!

هر که آمد تلاش کرد شبیه مه سا شود !!! آن مه سایی که می دید!!!! غافل از آنکه اویی که رفت شبیه مه سایی بود که کسی ندید!!!! شبیه خود ِ خودش!

تقصیر من نبود که کسی عاشقی را آنطور که من تعریف کردم بلد نبود! آن طور که به من یاد داد! آن طور که بماند...

تقصیر من نبود که هیج اتفاقی که شبیه عشق باشد رخ نداد ...

تقصیر من نبود که این همه آدم خیال کردند عاشقم شدند!!!

تقصیر من نبود که این همه تنها ماندم!!!

تقصیر من نبود!

فقط مشکل اینجاست که معنی عاشقی را کسی یادم داد که فقط خودش فهمید و یا خودش هم حتی نفهمید!!!