من عاشق نیستم و این سالهاست بدترین خبر هر روز صبح روزنامه هاست!

بالاخره یه روزی یه جایی باید اعتراف می کردم

 

امروز اینجا رو برای اعتراف انتخاب کردم

جایی که شاید کمتر کسی هنوز یادش باشه هست

جایی که شاید کسی نخونه 

کسی نفهمه 

کسی ندونه که من بالاخره ناامید شدم...

بالاخره از اتفاق افتادنش

از رخ دادنش

نا امید شدم...

 

9 سال گذشته

9 سالی که منتظر بودم و امیدوار که یه روزی یه جایی دوباره عاشق شم

اما نشد...

من 31 ساله شدم

من 9 سال از بهترین سالهای جوونیم رو منتظر عشقی بودم که هیچ وقت اتفاق نیفتاد

حالا اعتراف می کنم که دیگه نمی خوام منتظرش باشم

منتظر هیچ حادثه ای که بوی عشق بده

منتظر هیچ آدمی که اون طوری که من می خوام عاشق باشه

منتظر نخواهم بود

امروز اینجا در این لحظه اعتراف کردم 

خلاص

نمی خوام بیشتر از این خودمو گول بزنم، خیلی ها گفته بودن عشق با اون کیفیت فقط یکبار اتفای می افته، خیلی ها گفته بودند عشق اون طور که من می خوام فقط وقتی خیلی جوونی اتفاق می افته، خیلی ها گفته بودن بی خودی امیدواری

اما من ِ لجباز مثل همیشه می خواستم عکسش رو ثابت کنم، هم به خودم و هم به خیلی ها!

اما نشد و من اعتراف می کنم شاید به همه اون دلایل و شاید به هزار دلیل دیگه نشد!

 

احساس می کنم سبک شدم،

باورش سخته اما من یه بار توی یه مبارزه زندگی شکست رو پذیرفتم! هزار بار تو هراز مورد دیگه بردم اما این بار تو مهم ترینش می پذیرم که شکست خوردم...

این چیزی نبود که بخواد با تلاش من، امید من، یا به دست من اتفاق بیفته! اتفاقی بود که باید اتفاقی می افتاد که نیفتاد!

گذشت!

منم دیگه خیلی جوون نیستم! و هیچ چیز لحظه به لحظه 9 سالی که می تونست عاشقانه بگذره رو به من بر نمی گردونه... هیچ چیز!

حتی اگه بر فرض محال همین حالا همین دم دوباره عاشق شم...

هیچ چیز دیگه هیچ فایده ای نداره...

و من زندگی بی عشق و تنهاییم رو می پذیرم ...

دیگر ... نمی گذارم

تمام شد.

همین.