عصر چهار شنبه من<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

    عصر خوشبختی ما

         فصل پوسیدن من

            فصل جون سختی ما

 

 

...

 

شانس و اقبال

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"روستازاده پیر در جواب گفت:"از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و همسایه ها با تعجب گفتند:"خب معلومه که این بد شانسیه!"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند:"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.همسایه ها بار دیگر آمدند:"عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند:"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد!" و کشاورز پیر گفت:" از کجا می دانید که ...؟"

 بر گرفته از کتاب آخرين راز شاد زيستن:پيرو قلب خود باشيد.نوشته اندرو متيوس

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ايمان

سلام عزيزترين.. خوبی؟ // خرس به روزه با يک طرح

بهروز

برداشت جديد: بين خودمون باشه، اما وبلاگ شما يك خاصيت غريب داره و اونم اينكه آدم رو به نوشتن وادار مي كنه. بر عكس بلاگ من كه فقط باعث ميشه آدم بخونه. بهتون تبريك مي گم به خاطر فراهم كردن چنين شرايطي. شما مخاطبتون رو به فكر وادار مي كنيد و اين يك رسالت متعاليه. حتی عنوان وبلاگتون هم چنین خاصیتی داره ... خصوصا ابراز خوشحالي شما از حذف رئال ...!!!...!!!

بهروز

برداشت قديم: سلام، بين خودمون باشه اما داستان شيوانا من رو به ياد خودم انداخت. نشون به اون نشون كه توي بلاگم هم چنين يادداشتي رو گذاشتم. آره. دقيقا همينطوره. براي من كه رخ داد و شد. خودم هم باورم نميشد. وقتي اون بار اونطوري شد، يه شعر گفتم كه: ديگه عاشقي تمومه // همينه رسم زمونه // هر كسي بيشتر عاشقه // بيشترم تنها مي مونه... اما حالا مي بينم، نه ! عشق تمومي نداره براي كسي كه اهل عشق بازيه ... نمي دونم. شايد همه دارند اشتباه مي كنند... به هر حال من با اين نگرش شايد حالا، موافقم...

بهروز

و يك برداشت كوتاه كه: مگر براي شكستگي پا هم كسي را معاف مي كنند. چون من شديدا به يك ترفند مناسب يا يك پارتي مقتدر در اين زمينه نياز دارم. حتي اگر لازم باشه حاضرم همه استخوان هاي بدنم خرد بشه...

حامدفردين

سلام رسپينا جون...جال بود..واقعا تو هر کار خئا حکمتی نهفته...به منم سر بزن..خوشحال ميشم

فانوس خیس

سلام خيلی قشنگ بود...واقعا در مورد هر چيزی نبايد زود قضاوت کرد موفق باشی

حقير

هوای حرف تو آدم را / عبور می دهد از کوچه باغ های حکايات / ...و ميرساند مرا به امکان يک پرنده شدن /... و در عروق چنين لحن / چه خون تازه محزونی /... و گوش کن که همين حرف در تمام سفر / هميشه پنجره خواب را به هم ميزد "سهراب"

حامدفردين

سلام دوست گلم...من اين دفعه هم اين داستانت رو خوندم...من به روزم ومنتظر..فراموشم نکنی

Amir

سلام همه چيزخيلي عالي بود اي ول ي سري به ما بزن موفق باشي!!! منتظرم...

محمود

سلام ..... وبلاگ زیبایی داری...